تبليغاتX
شاهکارهای مهندسی دفاع مقدس

شاهکارهای مهندسی دفاع مقدس
قالب وبلاگ
تجربیات مهندسی در جنگ(پل خیبر)
ه یات مهندسی
ادامه مطلب
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 13:18 ] [ حاج مهدی ] [ ]

آهای آدم بزرگا این ماجرا رو دیدین؟
آهای آهای بچه ها این قصه رو شنیدین؟

قصه ی ازدواج جوونمرد پهلوون
قصه ی ازدواج دخت شاه پریون

یه روزی روزگاری یه پهلوون عاشق
رفت به خواستگاری دخت ماه و شقایق

پدر می گفت پهلوون تو ای روز بهاری
قول میدی که تو هرگز اونو تنها نذاری؟

پهلوونه مکثی کرد چشماشو به زمین دوخت
انگار جوابی نداشت انگار دلش خیلی سوخت

پدر قهقهه ای زد چشم پدر درخشید
انگاری با این سوال خیلی چیزا رو فهمید

گفت که منتت رو به جون و دل خریدم
آهای آهای عزیزم چایی بیار دخترم

از توی آشپزخونه یکدفعه و خیلی زود
دختره با خجالت که شادی هم درش بود

قدم گذاشت به روی دیده های پهلوون
چایی گرفت جلوی جوونمرد قصه مون

وقتی سینی رو گرفت جلوی اون جوونمرد
پهلوون قصه مون با اون نگاش سوال کرد

«اگه اینو بفهمی اگه اینو بدونی
تو این دنیای خاکی من میرم تو می مونی

من میرم و تو دندون روی جیگر میذاری
بعد من این تویی که پرچم و بر میداری

و اونایی که امروز میخندن و زبونن
فردا که من نبودم قلب تو می سوزونن

برای بچه ی ما مادری و هم پدر
حالا جوابت چیه چیه جواب آخر؟

برای عشق پاکت یه پهلوون قابله؟»
دختره با نگاهش انگار جواب داد « بله»

بابای من سوال کرد مادر من جواب داد
چشم نرگس هر دو ابری شد و گلاب داد

پهلوون بانگاش گفت « دلم می خواد بدونی
تو گود این زمونه تو خیلی پهلوونی»

عقد این دو تا عاشق چقدر قشنگ و زیباست
اسم بابام اباالفظل اسم مامان فریباست

دو روز بعد عروسیش از باباجون جدا شد
بابای تازه داماد راهی جبه ها شد

می گن بابام دوید و زد از تو خونه بیرون
مادر نو عروسم دوید به دنبال اون

بابای تازه داماد دویدش و دویدش
مادر نو عروسم دیگه اونو ندیدش

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
یه پهلوون تو جبهه فرشته ای تو خونه

پهلوونه تو جبهه تفنگ گرفت به دستش
فرشته توی خونه به پای اون نشستش

پهلوونه تو جبهه حماسه ها آفرید
فرشته توی خونه خواب تشنگی رو دید

خواب دیدش توی باغه نشسته روی تخته
پرنده ای تو قفس به شاخه ی درخته

خواب می دیدش پرنده نفس نفس میزنه
آب دونه داره اما تن به قفس میزنه

مامان جونم توی خواب سوی قفس دویدش
بابام میون دشمن نعره ز دل کشیدش

انگار یه دستی از غیب در قفس رو وا کرد
دشمن سر بابا رو از بدنش جدا کرد

یکدفعه اون پرنده از تو قفس پریدش
رفت و رسید به خورشید مامان دیگه ندیدش

بابای بی سر من می خورد هی پیچ و تاب
همین جا بود که مادر یهو پریدش از خواب

مامان پریدش از خواب با یک دل پر از درد
بابا جونو صدا زد گریه کرد و گریه کرد

با گریه گفت:« پهلوون پهلوون آهای آهای
همون وقتی که رفتی فهمیدم که نمی آی

فهمیدم که نمی آی آهای آهای شنفتی؟
خواستگاریم یادته با اون نگات چی گفتی؟

وقتی بابام بهت گفت تو اون روز بهاری
قول بدی که تو هرگز من و تنها نذاری

سکوتتو یادته؟یادته مکثی کردی؟
اونجا بودش که گفتم میشه که بر نگردی

فهمیدم که پهلوون مرد جهاد و جنگه
راضیم اما دلم بی قراره و تنگه»

سلام بدیم به اون دل که تنگ و بی قراره
صبری کنید جوونا قصه ادامه داره

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
پهلوونه قصه رو آوردنش به خونه

مامان نشست کنارش باباجون و نگاش کرد
با اون نگاه نازش بابا جون و صداش کرد

با اون نگاش می پرسید بالاخره اومدی؟
با اون نگاش می گفت : « چقدر خوشگل شدی؟

چقدر خوشگل شدی اومدی خواستگاری؟
دیگه باید قول بدی من و تنها نذاری»

با چشماش اینجوری گفت:« پهلوون آهای آهای
چیزی بگو جوونمرد مگه منو نمی خوای؟»

با دیده بوسه میزد به پیکر پهلوون
چشاش به کاغذی خورد توی جیب پهلوون

یه کاغذ سوخته رو دیدش تو جیب بابا
با این جمله ی زیبا دوست دارم فریبا

فرشته ی عزیزم همسر بی قرارم
حالا بهت قول میدم تو رو تنها نذارم


این بار مامان سوال کرد بابای من جواب داد
آهای آهای جوونا بوی گلاب نمیاد؟

فکر نکنین جوونا که این آخر کاره
تا این بوی گلاب هست قصه ادامه داره

بیاین با هم ببینیم تو گود این زمونه
کیه که پهلوونه؟کیه که پهلوونه؟!

بعدش بگیم پهلوون خیلی خیلی نوکریم
می پرسین برای چی؟ برای این ...... بگذریم!!!

شهید  ابوالفضل سپهر

[ شنبه یکم آبان 1389 ] [ 17:9 ] [ حاج مهدی ] [ ]
 

مادر

ای مادر شهید

اشکهایت بوی فراق می دهد

گوئی تو رازی را در دلت نهفته داری …..

از تو می خواهم که بازگوئی از آن زمانی که فهمیدی

و در خلوتش در نیمه های شب سر بر سجاده دارد دریای دلش طوفانی است .

بازگوئی ، شوق رفتن را ، احساست را هنگامی که عطر ایمان را در وجودش حس کردی ، از هنگامی که کوله بار سفرش را مهیا می ساختی ، او را در آغوش می گرفتی ،

 به اشکهایت رنگ شوق می بخشیدی و راهش را به قرآن می گشودی .

قلبت چگونه می تپید وقتی نامه ای از او به دستت می رسید

یا خبری از همرزمانش می شنیدی ؟

می خواهم برای من باز گوئی از آخرین نامه اش  - چه نوشته بود؟

چگونه از تو خواست تا خاکستر سبزش را پذیرا باشی ؟

باز گوئی از لحظه ای که همسنگرش را پشت در خانه دیدی

و خبر پروازش را از او شنیدی .

می دانم

 

در اشکهایت ، فرزندت را به یاد آوردی از زمانی که او را در آغوش گرفتی و به او آموختی که چگونه ببیند ، بشنود و … حال تو تکه ای از وجودت را در آسمانها می بینی . 

اکنون حضورش را چگونه حس می کنی ؟

می دانم

عکسهایش ، لباسهای گلگونش، نامه هایش ، همسنگرش،… او را همیشه در یادت

زنده نگه خواهند داشت .اما می خواهم بدانم قصه ی غصه ات را ، رازت را ،

لحظه ای را که بر مزارش‌‌ سر می نهی و با اشک ، خاطرش را سبز نگه می داری و با او سخن می گوئی . باز گوئی لحظه ای را که دعای تحویل سال را می خوانی و به عکسهایش خیره می شوی.

حتما برای او تعریف خواهی کرد از همسنگرش  ؛

از او که زخمهای کهنه اش دوباره سر  باز کرده

و تمام وجودش چون شمعی است در سوز و گداز ،

از او که در خلوتش چشم به آسمان دوخته  و آرزوی دیدار بی تابش کرده است.

بازگو که ، تو برای همسنگرش هم اشک می ریزی و

اشکهایت تنها مرحمی است بر فراق

ای مادر شهید .

بسم رب الشهدا و الصدیقین:
چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرودیک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا،
به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود.
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده
کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟
کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر می کند،
حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام .............؟
توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران –
دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.
معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم.
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت درکیفت می گذارد؟
کدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی
تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه! ...
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی
و آنگاه که قطره ای نم یافتی؟
با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟
اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی،
اگر جعفر و عبدالله نیستی،
لااقل حرمله مباش!
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد....
پس بیاید حرمله مباشیم۰

:::: صراط مصطفی ::::

صراط مصطفی

خدایا! هدایتم کن! زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا! هدایتم کن! که ظلم نکنم، زیرا میدانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا! نگذار دروغ بگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

خدایا! محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم، زیرا تهمت، خیانت ظالمانه ای است.

خدایا! ارشادم کن که بی انصافی نکنم، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.

خدایا! راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم، که بی احترامی به یک انسان، همانا کفر خدای بزرگ است.

خدایا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده، تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.

خدایا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند میدهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهی.

خدایا! میخواهم فقیری بی نیاز باشم، که جاذبه های مادی زندگی، مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند.

خدایا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم.

خدایا! به سوی تو می آیم، از عالم و عالمیان می گریزم، تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده.

از نوشته های شهید مصطفی چمران

 

ناگفته های راننده قایق شهید باکری
 
 

 تنها بازمانده قایق شهید مهدی باکری و شاهد شهادت وی پس از 25 سال و در 25 اسفند که سالروز شهادت این سردار رشید اسلام است، آخرین لحظات عمر پربار این شهید گرانقدر را برای مهر بازگو کرد.

"رضا لطفی" هم رزم "آقا مهدی" کسی است که در لحظات پایانی عمر وی در کنارش بوده و شاهد شهادت ابوالفضل گونه افتخار خطه آذربایجان در کربلای جنوب بود.

رضا، تنها بازمانده قایقی است که به غیر از وی، روح دیگر کبوترهای خونین بال آن به آسمان پر کشیده و جسمشان نیز در اعماق رود خروشان اروند، ناپدید شده است.

رضا لطفی، از آن دسته رزمندگان بی ادعایی است که پس از دفاع مقدس در گوشه‌ای از شهر تبریز سکنی گزیده و به گفته سرهنگ رضا رضوانی، مسئول روابط عمومی و تبلیغات سپاه عاشورا، برای یافتنش 25 سال انتظار کشیدیم.

می پرسیم: کجایی؟ چه می کنی آقا رضا؟ می گوید: همین تبریزم. به کارهای ساختمانی مشغولم اما نه از جنس برج سازی آن...

از او در خصوص یک ساعت آخر عمر شریف شهید باکری مهدی می پرسیم. از اینکه آن لحظات چگونه گذشت و آقا مهدی چگونه در آن شرایط قرار گرفت؟

رضا، گویی که همین دیروز این حادثه رخ داده باشد به گوشه ای خیره شده و قبل از هر سخنی، اشک بر گونه هایش جاری می شود.

او قبل از هرچیز با بیان اینکه "نمی شود تمام آنچه که دیده ام، بازگو کنم" خاطرنشان می شود: شاید ظرف زمان امروز گنجایش صحنه هایی را که شاهدش بودم نداشته و یا سواد من اجازه بازگو کردن آن لحظات را برایم ندهد.

وی با این توضیح، تنها به بیان ماجرای آن حادثه اشاره کرده و از بیان حالات شهید باکری در آخرین لحظات زندگی خویش عذرخواهی می کند.

و "آقا رضا" شروع می کند: ظهر 25 اسفند 62 بود... در یک درگیری شدید با نیروهای بعثی قسمتی از نیروهای ما به عقب برگشت اما خبر رسید که عراقی‌ها به بازماندگان رزمندگان اسلام در آن سوی دجله تیرخلاص می زنند.

رضا می افزاید: آقا مهدی آماده شد تا به آن سوی دجله حرکت کرده و برای نجات بچه ها از محاصره دشمن منطقه را زیر نظر گرفته و نبرد را فرماندهی کند.

وی با بیان اینکه هیچکس در قرارگاه فرماندهی راضی به حرکت آقا مهدی نبود، یادآور می شود: یادم می آید که شهید احمد کاظمی از جمله کسانی بود که خیلی تلاش کرد آقا مهدی را از تصمیم خود منصرف کند اما اصرار شهید باکری برای رفتن به این منطقه تعجب برانگیز بود...

رضا لطفی ادامه می دهد: آقا مهدی(باکری) و من توسط یک قایق به آن سوی دجله حرکت کرده و در یک مکان تنگ اما امن پناه گرفتیم.

هم رزم و تنها شاهد لحظه شهادت باکری در حالیکه به توصیف لحظه دردناک رجعت "آقا مهدی" می رسد منقلب می شود...: از مواضع دشمن آتش سنگینی می بارید. در طرف ما نیز تنها یک گلوله آرپی جی مانده بود... باید یکی آن منطقه را خاموش می کرد که ناگهان آقا مهدی اسلحه را از آرپی جی انداز گرفت تا خودش تنها گلوله باقیمانده را شلیک کند.

او پس از مدتی سکوت ادامه می دهد: به محض بلند شدن مهدی برای نشانه گیری، ناگهان گلوله شلیک شده از تک تیراندازهای دشمن سر مهدی را غرق خون کرده و او از پشت به زمین خورد.

رضا، گویی که همین حالا پیکر بزرگ سردار آذربایجان را در دستان خود گرفته باشد دستان خود را به آن حالت نگه داشته و می افزاید: پیکر شهید باکری را از زمین بلند کرده و به سرعت در قایق گذاشتم تا به سمت سنگرهای خودی حرکت کنم.

او می گوید: آقا مهدی شب و روز نداشت. کم می خورد و زیاد کار می کرد... شاهد این ادعا هم پیکر نحیف و لاغر او بود که گویی جسم یک نوجوان 15 ساله را به دست گرفته ام...

راننده قایق باکری ادامه می دهد: قایق را روشن کرده و به سرعت به سمت خاک خودی به راه افتادم اما ناگهان...

رضا بازهم سکوت می کند و بعد از مدتی در تشریح لحظه انفجار قایق می گوید: در حال حرکت به سمت نیروهای خودی، نگاهم به سوی مواضع مشرف به دجله عراقی‌ها افتاد، یک عراقی آرپی جی به دست قایق ما را نشانه رفته بود...

رضا ادامه داد: در آن لحظه فرمان قایق را با تمام سرعت به طرفی می چرخاندم تا از اصابت گلوله شلیک شده در امان بمانیم اما به ناگاه صدای مهیبی شنیده شده و با انفجار قایق، سرنشینان آن به آب پرتاب شدند.

رضا لطفی ادامه می دهد: از آن قایق من و آقای مددی ( یکی دیگر از هم‌رزمان) بازمانده و به ساحل رسیدم که پس از مدتی هم آقای مددی در عملیاتی دیگر شهید شد.

وی با بیان اینکه اجساد شهدای قایق یاد شده یکی پس از دیگری در سال‌های اخیر پیدا شده اند، خاطرنشان می کند: با این حال اما داغ حسرت رجعت پیکر آقای مهدی با گذشت 25 سال همچنان بر دل لشکریان همیشه پیروز عاشورا باقیمانده است.

رضا می گوید: پیمان آقا مهدی به حدی قوی بود که جسم وی نیز قابل دسترس نیست و به نظر هم نمی آید دستمان به پیکر پاک او هم برسد...

آری! قایق، لایق دریادلان نیست... آن ها برای رسیدن به ابدیت، خود را به آب می زنند...

[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 1:23 ] [ حاج مهدی ] [ ]

طبیعت یکسری قانون و قاعده دارد که شکستن ان

کار هر کسی نیست اگر توانستی قاعده و قانون طبیعت

 را بشکنی معجزه کردی.

...

هیچ کس باور نمی کرد بشود در بحبوهه جنگ روی

اروند خروشان با ان جزرو مد زیادش و با ان عرض

بلندش پل زد اما جنگ ثابت کرد مردانی هستند که

کاری به قاعده و قانون طبیعت ندارند و یک یا علی

می گو یند و می زنند به اب

...

پل بعثت شاهکار مهندسی- رزمی تاریخ دفاع

مقدس است و امروز با همین عنوان در دانشگاه

مهندسی دافوس تدریس می شود

...

پس از عملیات والفجر هشت باید یک راه ارتباطی بین

خاک خودمان و شهر فاو که تازه به دست رزمندگان

اسلام افتاده بود ایجاد می شد رزمندگانی که در

فاو بو دند باید پشتیبانی می شدند امکانات و نیرو

می خواستند

قبل از والفجر هشت پلهایی روی اروند زده بو دند اما

اروند هیچ کدام را تحمل نکرده بود و همه را بلعیده بود

یک پل ساختند به نام فجر که شبها ان را

نصب می کردند و روز ها جمعش می کردند این پل نیز

خیلی کار امد نبود باید پلی ساخته می شد که محکم و

مطمئن باشد  و بتواند در شبانه روز تجهیزات و تدارکات

 و مهمات را به اسانی به ان ور اب برسانند بنابراین

پل بعثت به طول نهصد متر و عرض دوازده متر روی

اروند زده شد و چشم جهانیان را خیره کرد

پنج هزار لوله ۱۲ متری به قطر ۱۴۲ سانتی متر و

 ضخامت۱۶ میلی متر از جنس فولاد در عمقدوازده

متری رود خانه ای خروشان که ارتفاع جزر و مدش از

پنج متر هم بالاتر می رفت شش ماه از جهاد گران

اسلام وقت گرفت. دشمن در طول جنگ خیلی سعی

 کرد که پل را از بین ببرد اما نتوانست

...

دو طرف لوله ها را بسته بودند که لوله ها در اب غرق

نشوند. بعد از این که کار اتصال لوله ها تمام شد در

لوله ها را باز کردند تا با اب با فشار از لوله ها عبور کند و

لوله ها به زیر اب بروند و غرق شوند بعد روی لوله ها را

زیرسازی و اسفالت می کردند.

طراح این شاهکار بزرگ مهندس بهروز پور شریفی از

برادران جهاد سازندگی بود

برخی از قطعات این پل امروز در گلزار شهدای

خرمشهر است و برخی دیگر همان جا کنار اروند به

تماشا نشسته است.

 

[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 1:12 ] [ حاج مهدی ] [ ]

فرازی از وصیت نامه شهید

خدایا پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست اموز نشویم

از نور خویش اتش در ما بیفروز تا در سرمای بی خبری نمانیم

خون شهیدان را در تن ما جاری گردان تا به ماندن خو نکنیم

خدایا چشمی عطا کن که برای تو بگرید

دستی عطا کن تا دامانی جز تو نگیرد

پایی عطا کن که جز راه تو نرود

و جانی عطا کن که برای تو برود

شهید مهدی رجب بیگی   

A7/1191805591.jpg

[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 1:9 ] [ حاج مهدی ] [ ]

 

" می گویند عاشق واقعی را باید هنگام درد و رنج و بلا محک زد

عاشق نه تنها از معشوق دست نمی شوید بلکه در عاشقی

راسخ تر می شود"

 وقتی باران تابوت

روی دستان موج به دنبال خود می بالیدبا ناباوری نگاه

می کردم . اغوش گرم مادر چه بی صبرانه انتظارت را

می کشید و پدر چه سربلند ایستاده بود. چشمهایم

را به خودشان واگذار کردم در خلوت تنهایی خود زار

می زدند. هوا انقدر معطر بود که انگار تمام اسمان

را یاس پوشانده بود .هیاهوی استقبال از لاله ها.

شاید باور نکنی چون خودت را لایق این همه

بزرگواری نمی دانستی اما موج بود که تو را به

هر طرف می برد . تابوتت خالی بود و من دوباره

به انتظار نشستم. ثانیه ها چقدر با شتاب

گلبو ته های صبرم را چیدند ومرا بی تاب تر کردند

 من در خصاص غرورچشمانم زندانی بودم و تو بر بال

 ملائک تا عرش پر گشودی.وقتی نور خدا بر دلت تابید

از خاک بریدی و بال در بال فرشتگان برای همیشه

اسمانی شدی.

و من چقدر دیر متوجه شدم که جا ماندم

[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 1:6 ] [ حاج مهدی ] [ ]

امروز براي شهدا وقت نداريم

اي داغ دل لاله تو را وقت نداريم

با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است

ما بهر ملا قات خدا وقت نداريم

چون فرد مهمي شده نفس دغل ما

اندازه يك قبله دعا ، وقت نداريم

در كوفه تن ،غيرت ما خانه نشين است

بهر سفر كرب و بلا ، وقت نداريم

تقويم گرفتاري ما پر شد ه از زرد

اي سرخ ، گل لاله ، تو را وقت نداريم

هر چند كه خوب است شهيدانه بميريم

خوب است ، ولي حيف كه ما وقت نداريم


[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 1:3 ] [ حاج مهدی ] [ ]
 

همه وظیفه دارند که از اسلام دفاع کنند در برابر توطئه ها بایستند و با ان مقابله کنند. آنها که در برابر خطرهایی که متوجه اسلام شده است قیام نکنند و به دفاع برنخیزند، آن ها در عدد مردگانند.



امام خمینی (ره)

29/اسفند/1341 مسجد اعظم قم


[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 1:1 ] [ حاج مهدی ] [ ]
[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 0:59 ] [ حاج مهدی ] [ ]

 

 

 

فریاد می زد : سوختم ... آب ، آب .
تمام بدنش را تاول پوشانده بود.

می خواستم برایش آب بیاورم، اما ظرف پیدا نکردم.

دست آخر یک پوتین برداشتم و از در آسایشگاه زدم بیرون. پوتین را پر از آب کردم .

موقع برگشت، سرباز عراقی من را دید و یک نبشی آهنی به طرفم پرتاب کرد .

 کمرم به شدت زخمی شد، اما خودم را رساندم به آسایشگاه.

 به اسیر شیمیایی گفتم: بلند شو: برایت آب آوردم.

سرش را بالا گرفتم . چند قطره آب از توی پوتین ریختم توی دهانش. لبخندی روی لبش نشست و .. شهید شد.


[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 0:50 ] [ حاج مهدی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
امکانات وب
بک لينک